آقا ابراهيم ميرزايي راهبر

نبرد پادافره آتش افروزان است که راه و رسم زندگی نخواهند و فروغ اندیشه را بگسلند

لا اله الا الله ابراهیمی محمدالاصحاب الامانة المبدی نون محکمه کبری معاد المیعاد آفرینش خدا است تبار ابراهیمی محمد الاصحاب الوحدت الحکم خدا است و الا بدان معاد خاک و الروان آدم اسفار سر الاسرار معاد المیعاد لقاءٌ الله است الناس  قل اعوذ برب الناس ملک الناس اله الناس الفرقان جا الحق و ذهق الباطل آیة الشیطان جمهوری اسلامی ایران اسلامِ ملایان شیطان الخناس الذی یوسوس فی صدور الناس ذو انتقام الحکم مسلمون الحق جند الله الحقیقة الایمان و العمل الصالحات النصر حجة الوداع فتبارک الله احسن الخالقین نصر من الله و فتح قریب لا اله الا الله

بایدحقایق را گفت همانگونه که پیامبران بحق گفتند وبر آنهائی گفتند که حتیّ قصد جانشان کردند. باید عمل کردوحقایق را به کرسی درک انسانها باز شناساند. همانگونه که دانشمندان وبینش وران و ابداع گران با زجر و محکومیت در زمان ، تا پای جانشان به ایستادگی ، پایداری کردند تا به راهگشائی انسان و توان بخشیدن به اندیشه آنان ره نوردیدند . بایدآغاز کردوازسختیها ورنج و موانع و حتی مرگ به خاطر رهائی انسان ترس به خود راه نداد . باید تهمت و شایعات و توطئه ها را پذیرفت . باید گفت و بی پروا هم گفت

« پیروز خواهیم شد و پیروزی از آن ماست چون قانون ، قانون انسانهاست »

 

بهوش باشيد! من قاصد صاعقه ام
و يك قطره باران درشتي از ابرها ميپاشم
ولي صاعقه اي كه من قاصد آنم انديشة تجربه شده است

یگانه نجات دهنده وراهبرملت ایران آقا پروفسور دکتر ابراهیم میرزایی راهبر

 

« انقلاب فرهنگي »


ما بايد يك صدا و با آهنگِ قدرت يا وحدتِ منطبق بر منطقِ انديشه هـا و با فرماني پيش بسوي انقلاب فرهنگي تـا ظـهور در فرهنگ انقلابي، از طوفان بشر سوز گذشته و به آزاديِ درك شده فرمان برانيم. من به ندا و صداي انقلابـي شمـا ياران انديشه ميكنـم، انقلابـي مستقل از همه انقلابات جهان، انقلابي كه در نهاد خود، فرمان رهائي و آزادي را به بشريت سرود كند، انقلابي كه نداي فرهنگ انقلابي دهد و فرمانِ يك قيام را به جهانيـان سردهد. من در انتظـار آن
لحظة بزرگ راه انقلاب، با تواَم و ثـانيه شماري ميكنم. فرارسيدن آن لحظه، شُكوهِ زندگي منست. آن لحظة فرمانِ آزاديِ بشريت و فرمان صلح و پيروزي، آغازي بر خلع سلاحِ عمومي و بقاي نسلهـا از خطرِ سلاحهاي هسته اي و پايان جنگ و ستيز كه يگانه با انقلاب زنان و ظهور شما ياران انديشه ام امكان پذير است.
بايد آغاز كرد و لحظات پرشُكوه حال را به فرداها وا نگذاشت. من در برابر چهره هاي كنجكاو و پر اميد جوانان و به آينـدة تاريك و روشن و برابر هزاران سؤال و مسائلِ پيچ واپيچ آنان سفر مي كردم. من در اوج، ولي كوچكترينم. من با افتخـار در رديف ايـن يـاران مي نشينم، شـايد دنياي مجهولات را بر مي چينم و انتظارِ فرداها را مي بينم. چهره ام جوان ولي انديشه ام از درد پر است. من دريـافتم بسختي مي شود حقايق را به انسانها باز گفت، انسانهايِ امروز بي اعتبار از انديشه ها و در حيرتِ نابرابريها و در آرزوي برابري به قيام وشهادت سو گشودند.
ازشما مي پرسم، آيا راه حل اينست؟ آيا پنـد تاريخ چنين است؟ آيا به سرگرم شدگانِ انسـاني و بساده زباني، ميتوان راه را گفت؟ چطور و چگونه بايد حقايق را گفت و پذيرفت؟
بايد حقايق را گفت همانگونه كه پيامبران بحق گفتند و بر آنهائي گفتند كه حتّي قصد جانشان كردند. بايد عمل كرد و حقايق را به كرسي درك انسانها باز شناساند. همانگونه كه دانشمندان و بينش وران و ابداع گران با زجر و محكوميت در زمان، تا پاي جانشـان به ايستادگـي، پايـداري كردند تا به راهگشـاييِ انسان و توان بخشيدن به انديشه آنان ره نورديدند. بايد آغاز كرد و از سختيها و رنج و موانع و حتّي مرگ بخاطر رهائي انسان ترس به خود راه نداد. بايد تهمت و شايعات و توطئه ها را پذيرفت. بايد گفت و بي پروا هم گفت.
من دانشِ فيزيولوژي انرژي را به انشاي تن و روان بر خود پايگاه ساختم. من با درجه علمي فلسفه گرائي، به توان راز هستي بخش و در نتيجه انسان را در آن يافتم. من با قدرتِ تكنيك، تركيب و عكس العمل سـازي و مبارزة تن به تن و دريافتِ شـال سرخ با آخرين مرتبه جهاني براي كنترلِ انـرژيِ انسان و صلح را از درون آن يافتم.
من در درجه استادي جنگهاي چريكي و جنگ منظم و به تجربه دريافتم كه جنگ حاصلِ جهل و ناداني، ولي به جبر زمـان بـراي درك مسائل انسان و ظهور، مسئول و متعهد ساختم. دوست من لحظه ها هستند كه دوران سازند.
« بر ما سه راه بيشتر باقي نمانده است » :

*******************
اوّل: جنگ و مرگ و شهـادت، دوّم: وحدت منطبق بر منطقِ انديشه هـا، سوّم: نوآوريِ منطبق بر نيازها و به اعتبار رساندن انسانها، جنگِ انسان با درون خود. بشري كه بر پيامبران و انديشمندان و دانشمندان و خدمتگذاران در هـر زمـان، اعتبـار نبخشيده و با زجـر و شكنجه و آزار تا مرحلة قصدِ جانشان با تمام بيرحمي و انتقام كه اين انتقام جنگِ درون سوز و ويرانگري و اندوه و دربدري را بر ما حاكم نموده است. دنياي آينده جاي ناداني و غفلت نيست. دنياي آينده بر همه مسائل و حتّي كوچكترين مسئله بي گذشت نيست.
به اميد طلوعِ آزاديِ درك شده در انقلاب فرهنگي و روزِ پيروزي كه در انتظار ماست. « من با تواَم »
قبل از اينكه در مورد انقلاب صحبت كنم ياد آور ميشوم كه طرح من خود 7 مرحله دارد كه مرحله هفتم انقلاب فرهنگي است:
اولين شرطِ كارِ ما گرفتن آمار از جمعيت و جمعيتها و نيروهاي انساني است، آمار از سيستمهاي درآمد و بـيكاري است كـه هـر كدامِ اينها داراي ابــعاد بسيار وسـيع است. مرحلـه بعد راجع به مراحل اقتصـادي است كه مراحل اقتصـادي بر سـه بخـش تقسيم مي شود: اول اقتصاد اوليـه، دوم اقتصـاد موجود و سـوم اقتصاد اسـاسي يا زيـر بنـاي اقتصـادي اسـت. مرحله بعـد يك مرحلـه نظـامي است كه در اين مرحلـه نظـامي ما نيازمند به يك فرهنگ نظـامي هستيم و سيستمهاي منطقه اي را بررسي مي كنيم و بـراي تمام جنگهاي زميني، دريائي، هوائي و بـالاخره مقابله با جنگهاي هسته اي و مقابله بـا جنگهاي شيميائي و مبارزات تبليغـاتي و مبارزات اطلاعاتي آمـاده مي شويم.
مرحله بعد اصل مديريت است كه مسئله شكوفـائي استعـدادها بـراي مـا مـطرح است كه از اعـم بـرنـامه هاي مـا در نـظر گرفتـه ميشـود كه در اين اصل مديريت ويژگيهـاي مسائل را در آن مطرح مي كنيم و مسئلة بعـد بنـيادهاي فعاليتـهائي است كه ما در آن بـنيادهـا دانشجوي كارگر داريم و ديگر از اين به بعد دانشجـوي پشت ميز دانشگاهي نخواهيم داشت . دانش آموزان را مسئول شهرها مي گذاريم و ديگر پليس شهري نداريم يعني مسئله منطقه ها را بدين ترتيب تقسيم مي كنيم. اقتصاد را از خانواده ها شروع كرده و زنان را بطور كامل به بهداشت اجتماعي دعوتهاي اجتماعي آشنا مي سازيم و بـطـور كلي ما دو رابطه در هسته موقعيتـهـاي جهاني داريم يكـي جهان متكي به تجربه پيران و يكي جهان تا مرحله نطـفه. ما بـراي اردوگاه انقلاب فرهنگي اعتمادِ كاري خود را مي گذاريم از نطفه تا سـن 8 سال و براي اين زمان ما اردوگاهي را پيش بيني مي كنيم كه بنام اردوگاه انقلاب فرهنگي است كه در آن به هفت مرتبه مايگاهي مي رسيم كه عبارتنـد از: فضاي فيزيولوژي انرژي بدن را درك مي كنيم و فضـاي درك پزشكي يا بهداشت عمومي و فضاي درك روانشناسي و درك روانِ نيروي انساني، فضـاي علـوم كه بر ابعاد فيزيك، شيمي، رياضيّات و علوم بيو فيزيك و بيوشيمي و سيستمهاي ديگر ابعاد رياضي كه در آن بطور گسترده كار مي كنيم. فلسفه گرائي يا نگرش تفكر آميز يا خلاقيت افكار در بُعد كشف جان كه از بزرگترين اسرارهاي تـفكر انساني است كه با معيارهاي هندسي در آن كنكاش مي كنيم و قسمت ششم در روح اديان و ژنِ عالمِ ذراّتِ پيامبران و بطور كلي مرحله هفتم كشف راز مجهولات كه آنرا بايد از نطفه شـروع كنيم و سازندگي آنرا از نطفه تا سن 8 سالگي كه مغز يك انسان آماده بـراي تـجربه گرائي است اين برنامـه را روي آن پيـاده خواهيم كرد و اما يك جوان داريم كه بازوي كار فعلي ماست كه بايد از بحـران زمان بگذريم و از آنها بعـنوان بازوي كار استفاده كنيم.
نكته ديگر اطمينان اين مسئله است كه جز به مليّت ايراني تا به راهگشاي يك فرهنگ بين المللي تا به هدف خلع سلاح كه يكي از بزرگترين اهداف من است و تنها از طريق انقلاب فرهنگي تا فرهنـگ انقـلابي امـكان پذير اسـت ما مسـئول و متـعّهـد هستيم كه همه اينها را بعنوان گذر انقلابـي بدانيم. و هيچگونه چيزي را بخود نمي پذيريم و پيـام آخر من هـم انقـلاب فرهنگي است يا خط فكر سـوم كه در خط فـكر سـوم انسانـها مـطرح هستـند.
« لحظه ها دوران سازند » تا انقلاب فرهنگي از خود بيگانه ايم .

*******************
دوستانم: تنها راه نجات ملت ايران از بحران زمانِ فراگردمان، انقلاب فرهنگيست. در انقلاب فرهنگي تجزيه و تحليل ايسمها و مكاتب سياسي است.
در انقلاب فرهنگي رشد اقتصاد زيربنائي و تاكتيك ضربت رشد و ميدان براي فعاليتهاي گروهيست كه درحال جاي مردان عمل خاليست. در انقلاب فرهنگي پرورش انديشه ها و ساختن نطفه ها و ميدان براي نوجوانان و جوانان و دادن امكانات به آنان شرط پيروزيست.
در انقلاب فرهنگي ملت نظـاميست و جـاي حكومت ژنرالهـاي بورژوا در بين مـا نيست، در انقلاب فرهنگي شرط تحميل در بين نيست و شرط گروههـا قابل تحليل منطقي است. در انقلاب فرهنگي ريشه هاي رشد جاريست و جاي حرفهاي تكراري نيست. « فقط كلمات بصورت رمز و در عمل قابل توان سازيست »
در انقلاب فرهنگي رشد انديشه ملت و بي طبقه كردن از كليه جهات حتمي است.
در انقلاب فرهنگي واژگوني فرهنگ استعماري حال بدور از جابجائي و فرمولهاي تكراري است . در انقلاب فرهنگي بازوي كار در اختيار دانشجويان كارگريست. « گذر توان » در انقلاب فرهنگي تمركز هاي نا بجا و رشد سرطاني در شهر ها نيست « چون شهر هاي موجود قابل زندگي كردن نيست».
در انقلاب فرهنگي فرمولهاي پزشكي، مردميست و پزشك، مسئول تعاليم بهداشت جـامعه و خود متعهد به كشف جديد و نو آوريست.
در انقلاب فرهنگي مانع براي علوم و تعهد مرزگرائـي در آن نيست و برخورد انديشه ها و تضادهاي سازنده و شكل گرفتن سلولهاي مغز با معيارهاي هندسي انقلابـي مستقل در ايران از همه انقلابات جهان و يا خط سوم از منتجِّ دو خط فكريست.
در انقلاب فرهنگي رشد روان تني و كنكاش بر اساس پايگاه روانشناسي است. در انقلاب فرهنگي مرزِ كشف محدود شدني نيست بلكه كشف ژن آغازگر بيان زندگي و درك سازمانِ 7 ضربدر 10 به توان 27 اتم در بدن راه گـراي انسانيسـت.
در انقلاب فرهنگي توان بر توليد انديشه تا سر مرز كشف جان و حيات بي پايان شرط زندگيست.
در انقلاب فرهنگي هفت مايگاه براي فرهنگ انقلابي و رشد نطفه هـا، پرورشِ وراي زمان براي نوجوانـان و جوانـان و تـأمين طبقـات و توان انجام در آن حتمي است . در انقلاب فرهنگي انشاء تن و روان كه پايگاه بروز آن و يگانه راه پيروزي است.
تجربه و انديشه و ايمان و هزاران هزار جوانان كشور ما، سند تاريخي بر اين انسان تاريخ ساز و انقلابيست، بزودي ملت آگاه ايران به تجربه و انديشه ما تكيه خواهنـد زد.
آيا ميتوان هرج و مرج غير قابل اغماض جهان را بوحدت و نظم مبدل كرد؟
« انقلاب واقعي بشريت انقلاب انديشه هاست »

*******************
انسان آگاه كسي است كه به ارزش زنده ماندن و تحرّك واقف است. اصـل حركت را نه بطـور افزار وار « مكانيـكي » بلكه همچون يك انگيزش، يك حيات خلاّق و يك كارمايـه ي ذاتي بايد تلقي كرد، « عاطفه انساني براي او قدرت ذاتي انسان است »، يعني قدرتي است كه پرتوان در راهش تلاش ميكنند. انسان آگاه همواره زير درفش انسانيت با تمام نيروي فكري و فيزيكي خود به همه انسانها و در نتيجه بـه خود خدمت ميكند. او تحرّك دارد، با هدف مي انديشد و فقط انسانهـا را دوست دارد، او بـا درك و پـذيرش راه راستين تـوانسته براي زنـدگي خود جهتي انتخاب كنـد، سمت مورد نظـر او هـم بي شـك جهتي انسـاني براي انسانهـاست. او با اين مهم (سمت گيري انساني) كـه نمايانگر تقويت اراده و سلامت و روان اوست شـالوده تحولاتي همه جانبه را در اختيار دارد و قـادر به اعـدام واژگونگي ها (دوگانگي شخصيت و روان، كردار و گفتار، موجود و بايستني) و تضادها و خواب آلودگيها....بوده و براي هر نوع دگرگوني انساني، هميشه بيدار باشد و پاس خواب آلودگان را ندهد. با ايمان كامل به ارزش و تأثير عامل زمان نه مايلم زمانـم را بي جهت از دست بدهم و نه قصد اين دارم كه زمان تو را بدزدم.
ديپلماسي جهان كنوني، تضاد بين كشورهاي سرمايه داري و كشورهاي فقير و هر گونه جنبش ملي، تضاد بين وحدت گرائـي و كثرت طلبي، تضـاد بيـن منافع ملي و هـم بستگي هايِ بين المللي، تضاد در زير ساخـت و روساخت جامعه (واقعيتي موجود)، دگماتيسم و انجماد فكري و آيه پرستي (بين هست و نـيستي كه مـا را در برگرفته)، تضاد انسان امروز (حل راستين تضاد بين ذات و وجود، بين جهان عيني بروني و جهان نفساني دروني، بين آزادي و ضرورت، بين فرد وگونه است)، و اينست يكي از اساسي ترين تضادهاي بين المللي تاريخ امروز، و يكي از اساسي ترين بنيادهاي حوادثي كه درگوشه و كنار جهان در حال تكميل است و اين عامل باعث گرديده است فرهنگهاي سازنده و متمّول را بصورت فرهنگهاي ازمنه ي تفتيش عقايد قرون وسطائي در آورد و حق تاريخي انسان بودن، يعني حق فكر كردن، حق حرف زدن، حق جمع شدن، حق شناختن، حق شناساندن را از وي بدزدند و هر يك از اين ملتها را در آتمسفر خاص و جداگانه كه دلخواه و تثبيت كننده منافع ايشان باقي گذاردن.
پس ما از شكل نوين جامعه ي غير بيگانه، استقلال انسان را چشم داريم و اميدواريم از اين رهـگذر انسان روي پاي خودش بـايستد و وجه توليد و مصرف بيگـانه، او را فلج نكنند. و وي بتواند براستي خـالق و خداوندگار زنـدگي خويش باشد و از آنرو بجاي اينكه تنها « وسائل » زندگي را توليـد كند « زندگي كردن» را پيشه ي خود سازد. جامعة‌ بهين آينده، جامعه ايست كه ذات انسان را تحقق مي بخشد و در پرتو آن انسان با خويشتن آشتي مي كند. بـزبان يكي از فـلاسفه: « بگـذار انسان، انسـان باشد و رابطه اش با جهـان، رابطـه اي انـسانـي بشمـار آيد، ايـن هنگام عشق را با عشق مبادله ميكند و در برابر اعتماد، اعتماد مي ستاند».
انسـان غالبـاً از نيازهـاي دروغينش آگـاه امّا از نيازهاي راستينش بيخبر است. وظيفه اي بر ماست كه انسـان را بيدار كنيم تا او نيازهـاي راستين را از دروغين بـازشناسد. شيوه اي با جهان امروز مي تواند همـاهنگ و همصـدا گردد كه از هيچ مسئـله اي غافل نبـاشد. امروز هيچ رويـداد و تصميم وتداركـي جدا از مسائل اجتماعي، اقتصادي و سياسي نخواهد بود و مردم گرائي حل قطعي خصومت بين انسان و طبيعت و بين انسان و انسان است. جامعه گرائـي چيزي جز آفريدن شرايط لازم براي رشد انسـان آزاد، خردمند، فـعال و مستقل نـيـست. جامعه گرائي آزادي معنوي انسان و رهائي او از زنجيرهاي جبر اقتصادي است.
هشدار اين نكته لازم است كه عاملين دست اندركار با القـاء نظراتي كه مبتني بر تفكرات صوفيانه (ذن بوديسم) و مروج بي خيالي و اينكه در خود فرو رو و بدنبال حقيقت باش چون دنيا فاني است هميشه كوشيده اند من و تو را بـخواب برند تـا با آرامـش و يـقيـن بيشتـري بتوانند بـه برنامه هاي غير انساني خود جامه عمل بپوشانند. بدين خاطر من و تو موظف و ناگزيريم آگاه باشيم و آگاه كنيم. مدتهاست بازي بـا واژه ها (وقتي آدمهـا از كلمات تغذيـه مي شوند) عامل تحميق ملتهاي بيشماري كه در گيتي پراكنده اند گرديده و روح افلاطون را آزرده ميكند. بايد همه ملتها از روابط توليد يا شـالوده اقتصادي اجتمـاع (دو عنصر اصلي تحول، رشـد و توسعه) خـود آگـاه باشند، از روبناي جامعه شان هم، تا بتوانند سمتي آگاهانه داشته باشند.
شخصيت روشنفكران دركشورهاي در حال رشد بدينگونه است كه روشنفكران تنها كساني هستند كه درون شرايط موجود اجتماعي احساس غربت و انزوا مي كنند و اين قطبهاي فكري بايد داراي استقلال شونـد و موجوديت آنها به عنوان هسته هـاي اصلي همبستگيهاي اجتماعي از شعـاع دخالتهـا و سوء ظن ها و شك و ترديدهـا بر كنار بماند. ضمناً بايد يادآور شد كه اصل روشنفكري، احساس عميقِ مسئوليتهـا است نه نشخوار بيمـارگونه اراجيفي آنگونه. انسـان منطقي كسي است كه با خون خود، با مغز خود و با بازوان خود جريان تحول تاريخ را شدت ميدهد و زمان حركت تاريخ را در بستر تحولش كوتاه ميكند.
حال از تو ميپرسم كه كدام روش با جهان پيرامون ما سازگار است، تحرك و بي آرامي و نبرد يا سكون و آرامش و خمودي؟


« پيروز خواهيم شد و پيروزي از آن ماست چون قانون، قانون انسانهاست»

*******************
در جهان امروز و روابط خاص سياسي و اقتصادي و تداخل فرهنگهـا پذيرش بسياري از آراء و نظرات پيشگامان عقيدتها نـه تنهـا درخور تأمل است بلكه با توجه به روابط انسانها، نزديكي فرهنگهاي متفاوت بيكديگر، تمايل ملتها به پيشرفت روز افزون و… ناگزير به پس زدن و رد بسياري از نظرات هستيم.
هدف اصلي مـا دست يافتن به روشي است كه بتوانـد بشر مثبت را راضي نمايد و در عين حال او را بي جهت به نيستي نكشاند راه مورد نظر مـا زندگي است، يا به يك معني شيوه زندگي است، با اصول، روشهـا، گرايشها و موازين خاص خود، كه شايسته و مورد قبول جامعه جهاني آينده با ارگانيزم خاص خود ميباشد و قادر باشد انسانها را به آنجا بـرساند كه اكنون « وراء انديشه » مينمايد. ما به او كه اين راه را درك ميكند ميگوئيم توانا. توانـا براي زيستن بـه معناي راستين با ايماني راستين و بسوي هدفهـاي راستين و بـراي رسيدن به انسان گوشتي نه از تخيلات يا ادراكات انسانهـا شروع ميكنيم و نـه از انـسان آنـطور كه در روايت آمده يـا از گمان خيال فرايند حيات واقعـي شان، بروز بازتابهـا و برگردانهاي ذهني و فكري اين فرايند حيات را نـشان ميدهيم.
انسان بايد همـواره خـود هدف باشد نه وسيله اي براي رسيـدن به هدفي ديگر. انسانيّت انسان حتي نبايد وسيله اي براي زندگاني فرداي او باشد پس چگونه ميتوانـد وسيله اي در دست كسـان ديگر گردد.
در پايـگاه واكنشهاي بشر دوستانه ما، همه كس مورد ياري و ياوري قرار خواهد گرفت و انسان تواناي مورد نظر ما در حاليكـه انسان است، بـراي خوشبختي انسانهـا و خودش زندگي ميكند. يعني غلبه بر بيگانگي از خود و از اين رو دست يافتن انسان بر طبيعت انساني، دست يافتن بوسيلة انسان و براي انسان… پس بازگشت است بخويشتن بعنوان يك موجود اجتماعي يعني واقعـاً انساني. انسان روزگـار مـا براي عوارض بازدارنده تكامـل و ارتقـاء شخصيتش (از قبيل فقـر، بيسوادي، گرسنگـي و محروميت از آزادي و همسـان نبودن امكانات فرهنگي و اقتصادي ) ديگر به مفاهيم يك سلسله ارزشهاي متافيزيكي و ماوراءالطبيعه اعتقاد ندارد. او ديگر به توجيهات اخلاقي و مذهبي و علمي و فني وضع خود، بصورتي كه طرفداران علم و سيانتيستها و يا آباء كليسا و… پراك ماتيستها تعبير و تفسير ميكننـد، توجهي نـدارد.
انسان روزگار ما نيازمند يك منظومه كامل فرهنگي براي بيان روابط و بستگيهاي خود بزندگي است واين منظومه را متكي به يك مسئوليت و تعهد همه جانبه انساني ميداند. انسان در اين منظومه، فوق همه مسئوليتهاي خاص خود قرار دارد. ميزان شدت فشاري را كه انسان اين روزگار تحمل ميكند نشان دهنده تحـول در كيفيت و كميت دائمي كار انسانهاست كه او را از سر نو خلق ميكند. هدف دست يافتن بـه روشي از زندگيست كه با محيط كنوني و افرادش و جهان آينده بتواند هم آميز و منطبق باشد. چه طبيعي است جنبه هـاي غيـر عملي، منفي و يا سكر آور هر انديشه و بر نهادي بي هيچ ترديد مردود و غير قابل پذيرش است. خط اصلي هر گونه تفكرات ايستا را «بيخبري» تشكيل ميدهد چون آنان از خط تاريخ بشر بيخبرنـد. خرافات ايدآليستي در همـه ادوار تاريخي، تنها زماني نضـج ميگرفته است كه انسان در مقابل رخدادهاي طبيعي يا اجتماعي عاجز ميماند و بدرك منطقي يا دفع اساسي آن قادر نبود.علاوه بر اين، ايده ضد ماشينـيزم نـيز تـحت چنين ناتوانيهائي پديد ميآيد. حال اگر برزخ خاموش مستقر منجر به تفرقـه، بد بيني، بد گماني و بي تأميني اجتماعاتي گرديده است، مقصّر تمدن ماشين نيسـت زيـرا تكنولوژي نه تنها باعث عقب ماندگي ملل نگرديده است، بلـكه بزرگترين عـامل تاريخي تـكامل جامعه بشري هم شده است.
چرا، چطور، چه بايد كرد؟ در آنـسو اكثريت ره گم كردگان، در اين سو آزاد انديشان انگشت شمار كه بي ثمريشان معلول همنوع ره گـم كرده شان است و ديگر هيچ. دسته متجاوزين هم كه هـر روز فربـه تر و دريده تر ميشود ولي دوست من با همه اينها حق نداري بهراسي و سرت را در لاك خودت فرو بري. اسطوره پاشنة آشيل را نبايـد فراموش كرد. بخاطر داشته باش كه حتي ره گم كردگـان هم ميدانند چه چيزهـائي از دست داده اند و ميخواهند آنها را داشته باشند. بخاطر داشته باش كه بسياري از افراد براي شروع كار روزانه خود با زنگ ساعت از خواب بر ميخيزند. آري دوست من موازين، روشـها و گرايشهاي راه راستين، تو را موفق خواهد ساخت. فلسفه انساني تو تمام ناهنجاريها را سركوب مي كند.
آيا وقت آن رسيده است كه بشر هدف خود را معين سازد؟

«حقيقت چيست؟»

*******************
حقيقت يك نيروست، اما انسان در لحظه هاي نادر بدرك آن توفيق مي يابد، زيرا تا آنجا حقيقت است عذاب مي بيند و بايد شكست خورد. همينكه حقيقت پيروز شد، ديگران به آن مي پيوندند.
« آيا ذهن آدميان به شناخت حقيقت تواناست؟»
من از تو ميگويم تو كيستي؟ تو فكري، تو انساني ديگري؟ تو و من يكي هستيم؟ تو و من يك فكريم؟


« يگانگـي »

*******************
راه ما فارغ از رنگهـا و نيرنگها است. او سياه و زرد و سفيد نمي شناسد، فقط به رنگ خون توجه دارد و همه خونها را پاك ميداند اگـر آلودگي هست در انديشه هـاست. فلسفـه راستين ما براي سالم سازي انديشه ها هيچ چيز را به آنها تحميل نخواهد كرد بلكه فقط به سالم سازي روابـط و محيط خواهد پرداخت. چون در يك محيط با روابطي سالم انديشة غير انساني مجال نضج گرفتن نخواهد داشت.
در جامعه ما انسانها افسرده و آشفته نيستند چون موجبي براي آن پيدا نميكنند. آنهـا تا لحظه رسيدن به هدف خود دنياي آشفته و افسرده را به بدترين شكل متصور ديده و براي رهائي از آن بهايِ گراني پرداختند. ما معتقديم تمـام ناهنجاريها بايد از بين بـرود و مي كوشيم تا هر نوع فقر اعم از فقرِ اقتصادي، سياسي، فرهنگي و… رفع گردد، با معدوم كردن عوامل ناهنجاريها واژه هـاي مربوط به آن خود بخود چون موردي براي استعمالش موجود نخواهد بود از فرهنگها محو خواهد شد. ما به كوششهائي كه براي مسخ نمودن انسانها وجود دارد واقفيم و با درك حقايق و شناخت خود آن كوششها را خنثي مي كنيم. من و تو ميدانيم كه اگر در اين راه نكوشيم به نوعي همگام و همدست آنهائي خواهيم بود كه مسخ بودن افرادي براي اهدافشان مفيد و حتي لازم است. ما همچنين به كوششهائي كه براي امحاءِ غرور ملّي افراد صورت ميگيرد واقفيم. به همين جهت هميشه غرور ملّي خود را حفظ خواهيم كرد با اين توضيح كه غرور ما مرز جغرافيائي خاصي را شامل نميشود چون خود را متعلّق به تمام گيتي ميدانيم، نگران همه انسانهائيم.
«من و تو هميشه برادرِ مردان و زنانِ همه ملتهـا باقي خواهيم ماند. كسانيكه براي انسانهـا پيكار مي كنند، رنج ميـبرند و پيروز مي شوند»
زندگي نبرد انسانهاست در اين نبرد خواستهاي فراواني پيش رو داريم. خواست ما چيزي نيست كـه بتوان ازآن چشم پوشيد چون آنچه ما ميخواهيم خواست همـه انسانهاست. زماني خواهد رسيد كه همه براي نبردهاي تازه تري از نو زائيده شويم.
آيا دانش بشري توانسته است در انديشة ما وحدت بوجود آورد؟

« عصر قهرماني بشر»

*******************
من و تو قرنها براي نابودي خود تلاش كرديم، خود و ديگران را استثمار كرديم، دروغ گفتيم و شنيديم، قرنها خوابيديم، بي تفكر نفس كشيديم، قرنها تلاش كرديم تا انرژي فرهنگيمان را از دست بدهيم. همة اين بلاها را خودمان بر خودمان آورديم. اين زمان ديگر خسته ايم واقعاً خسته، خالي هم هستيم. نبايد سالهاي آينده را بطومار گذشته مان اضافه كنيم. ديگر نمي خواهيم خود را نابود كنيم، ميخواهيم بيدار باشيم، ميخواهيم براي برخورداري از فرهنگ غني، انرژي فرهنگيمان را توسعه دهيم. ما از اين پس استثمار نخواهيم شد و كسي را هم استثمار نميكنيم. اينهـا هستند خواستهاي ما،كه بايد و مجبوريم بدستشان آوريم و اينكار را خواهيم كرد. خواستهاي من و تو بيشمار نيست تا نيرو و انرژيمان را تجزيه كند و در نتيجه موجب شود به هيچيك از آنها نرسيم . هدف ما تنها يك چيز است: جامعه اي كه شالوده اش منطبق با برنهادهاي پيشرفته و رو بنايش پاسدار اصول انساني و تفكر آزاد و حامي رقابت انديشه هاست. شالوده و روبناي جامعه ما انسانها را ارج ميگذارد و ميشناسد. آنهائي را هم كه قدري از اين اصول بدورند ميسازد بدون آنكه از ميانشان بردارد. من و تو تا آنزمان كه به هدفمان نرسيم با آرامش بيگانه ايم و آنرا نمي خواهيم چون آرامشي كه گفته ميشود بستگي كامل بموقعيت زماني و مكاني دارد. بي شك جامعه ما و افرادش مفهوم واقعي آرامش را بما القاء خواهند كرد. و همه انسانها با تمام وجودشان آنرا لمس خواهند كرد. ما با آرامش مخالف نيستيم. در حال با آن بيگانه ايم ولي آنرا هم بدست خواهيم آورد.
آيا ميتوان از تأخير كنندگان جلو افتاد؟
*******************
« فرزند زمان خويشتن باش »
اي دوست، آيا تو منزوي خواهي بود؟
آيا به تنهائي راه خويش را خواهي يافت؟
لحظه اي توقف كن و گوش بمن ده، من مايلم كه فكر ترا بشنوم، تا باطني ترين نيروهايت را بازيابم كه وجودت را در بند كرده به مسيرش ره مي نمايد، بگذار از قواي خفته و زرهاي نهان تو پرده برگيرم و دست از گفتار ميان تهي برداشته بر كردارت پردازم.
چطور ميتوان بمردم ارادة نويني تعليم داد؟

« آزادي »

*******************
كـلام من و تـو آزادي و يگانگـي تمام انسانهـاست، بر ايـن اساس تمـام پـديـده ها بايـد در خدمت و تأمين كننـده ايـن آزادي و يگانگـي باشـد. طبيعت، دانش، هنر، موسيقي و انديشـه ها بـا قـدرت شگرف خود مـا را يـاري خـواهنـد داد. اگر قـدر و تـأثيــرشـان را بشناسيـم و از آن درست بـهـره گيريم و نيك ميدانيـم كه عامل مهم بهره گيري درسـت از پديده ها عدم وابستگيهاست.آزادي هيچوقت زيادي نيست و هميشه كلمه آزادي با كلمه مبارزه هـمراه بوده است. اگر ملت فرانسه آنچنان ملتي بود كـه صداي اعتـراضش بوسيله دولت با دود باروت خفه ميشد، آيا ميتوانست پس از اشغال فرانسه بوسيله سربازان آلماني دشمن را با ايجاد نهضت مقاومت بستوه آورد؟
آيـا مـلّـتي كـه طعم آزادي را نچشيده باشند و از رشد و شعور اجتماعـي كافـي براي شناسائي حقوق طبيعـي و قانوني خـود آگاهـي نداشته باشند، ميتوانــد بخاطر آزادي از سرِ زنـدگي خود بـگـذرد؟ آزادي پـديـده اي تجـزيه نـاپـذير اسـت چــون از درون خـود معرف يـك انـضبـاط و انسـجام طبيعي است: براي هـر پيشرفت و كمال ضرورت غيـر قابـل انكار بشمار مـيرود و انسان را از همـة نيروهاي بازدارنده تكامل و پيشرفت نجات ميدهد.
بديگر سخن : انسان گرسنـه، برهنـه، بيـسواد يا كم سواد، انسان آزاد نـيست. انـسانـي كـه حـق دخــالت در سرنـوشت اقتصادي و اجتماعي خود را نداشته باشد، انسان آزاد نيست. انساني كه امكانات لازم براي شكفتن استعدادهاي ذاتي خود را نداشته باشد، انسان آزاد نيست. انساني كه حق نقد و گفتگو و اعتراض و اظهار نـظر در مسائل زندگي و روابط اجتماعي و كـيفيّت و كمـّيتِ قدرتهائي را كه شرايط زندگي اقتصادي و اخلاقي و فرهنگيِ او را تعيين ميكنند نداشته بـاشد انساني آزاد نيست. انساني كه تلقّي و ادراكـش از سرنوشـت و نـيروهاي اجـتمـاعي و چـگونـگي شرايـط اقـتصادي و سياسي تكوين و تشكيل قدرتهاي حـكومت كننده و حدود و قلمرو طبيعيِ وظايف و مسئوليتهاي آنهـا، بـاندازه اي باشـد كه وجود فقر و غنـا و اختلاف طبقاتي و تـندرستي و بيماري و گرسنگي و سيري و بيسوادي و باسوادي را حكم سرنوشت و تقدير ازلي بداند، انساني آزاد نيست.
آزادي بـمعناي استقـلال اسـت. آزادي يـعنـي روي پـاي خـود ايـستادن، نيـروهاي خـود را بـكار بـردن و خويشتن را بطور بارآور با جهـان مربـوط ساختـن اسـت. آزادي آنچنـان با روح انسـان سرشـته است كه حتي رقيبانش بر آستان آن سر موافقت مي سايـند هيچكـس با آزادي نـمي جنگد، حـداكثر با آزادي ديگـران بـه مخـالفت بـر مي خيزد. لذا بـايد رهائي آدمي را خواست بايد بـيش از هـر چـيز آزاد ساخـتن انسان را بعـنوان يك فـرد دلبستـه، غلبـه انسان بـر بيگانگي از خويـش، بـازگشت تـوانـائي او بـراي پيونـد يــافتن بـا انسان و طبيـعت ( نه آنكـه طـبيعت چون نيروئي كور بر آنان حكم بـراند بلكه پيوند فعال با طبيعت يعني خلق يك جهان تـازه است كه خود آفريني انسان است)، را ارزش برتر شمرد.
از همين لحظه تصميم بگير زمانيكه برخلاف سمت انسانها حركت ميكند متوقف كني و اينهاست روش فلسفه راستين ما :
هدف انساني انديشه، شناخت محيط و افراد، شناخت خود، درك واقعيت، بيداري و بيدار سازي، درك اهميت عامـل زمـان، ايمان به قدرت انسانـهـا، يگانگي انسانها. مبارزه با انديشه هاي آلوده، شناخت نهاد انساني، تحرك و تلاش تا لحظـة ‌برخورداريِ نگهداريِ دستاورد براي هميشه.
دوست من بي شك فقدان اين اصول و گرايشها رمز و راز ناتواني و زبوني كنوني بشر است. من با تو كه از اين گرايشهـا برخورداري و از آنهــا آگاهي، هستم. با تو كه نيرو، تن و انديشه ات را براي رهائي بـكار خواهي گرفت با تو كه هر چه را ميخواهي انسـاني و براي انسانها است. من با تو كه در آغاز كلامم توانايت خطاب كردم هستم.
آيا آزادي را بايد در حريم معنويت جست؟
*******************
« به مردم ميتوان معناي وجودشان را آموزش داد»
دلايلي هست كه بينديشيم اگر اشخاص خود تعليم بهتري ديده بودند، كمتر عقايد خود را به ديگران تحميل مي كردند.
علم گرايان و فلسفه گرايان عصر ما بجاي چاره جوئي رنجها و اضطرابهاي بشر به ريشخند يكديگر پرداخته و با اوهام و روياهاي خود سرگرمند.
علت تحميل عقايد اشخاص براي چيست؟

« نقش زن »

*******************
« اين زنان بودند كه اولين فرمان آزادي را در سند الهي بر روي زمين خاكي امضاء فرمودند»
امضاي تو منم
بتو اي هم رزم فروغ هستي ها ، ترا سپاس فراوان دارم و از تو اميدهاي بسيار بدل ساز كردم.زيراك طلوع ترا در جهان امروز بفال نيك گرفتم و راز جهان را در تو جستم .
ترا فراتر از خويشتن ميدانم و گهوارة جهان هستي را از آنسوي تا بدين سوي بفرمـان داوري و ژرفـاي دست تو سپردم .پـس ما را سامان ده و در دامنت پرتوئي از حقايق بگشا و راز انديشه ات را بگو تا ما از فروغ بيكران تو راز هستي هستا را بپوئيم .
تو خود بره گم كردگي، ناتواني و نابساماني فرزندانت آگاهي ، درد ما از توست و درمان ما هم از توست. ترا دادار هستي بخش نعمت هاي فراوان ارزاني داشته، تو همه چيز داري ؛ زيبائي و مهر، عاطفه و دوستي، هستي، خردو دانش، فروغ و آشتي و….. بالاخره راز نيكي. اينجاست كه ترا مسئول جهان كنوني مي خوانم و پرسش هاي بسيار در لانة فكرم از تو دارم.
بالاترين حجاب يك زن، حجابِ درون است و حجابِ درون، به بيداريِ وجود، حجابِ برون را راهگشا ميشود. بانوان در معنا اين هست كه بايد حفظ شوند و اين حفظ، يگانه در بيداري آنهاست.
نمايش زيبائي از زن امروز، زن در جهان كنوني، رستاخيز زن، نهضت جديد زن، نهضت آزادي زن (آزادي واقعي زن)، طلوع زن در صحنه فعاليتهاي اجتماعي، زن در عصر تحول، مسئوليت مادر بودن، مسئوليت پدر ساختن، نقش واقعي زن و چگونگي تحقق آن در دنياي آينده، تصور خود زن از نقش حقيقي خويش.
و بالا خره ما ميخواهيم كامل باشيم، ما ميخواهيم در برابر حوادث و ناملايمات خندان باشيم و هنگام مرگ هم تبسمي بر لب داشته باشيم، ما نيروها و قوا خود را نظم و ترتيب ميدهيم و اميال خويش را هم آهنگ ميسازيم با بي نظميهايي كه وجود دارد ميجنگيم. اينست منطق ما، انديشة ما
آيا همه نيروي استقامت و بردباري و فداكاري خويش را مديون نيروي شگرف حيات عاطفي و احساسات در جبهه خويش ميدانيم؟

« نقش ارتباطات»

*******************
وسـايل ارتباط جمعي رسالت خود را در بالا بردن انديشه ها و پيدايش دوستيهـا و همبستگي هـا از ياد برده و نه تنها به دانش و شناخت انسانهـا چيزي نمي افزايند بلكه موجبات گمراهي و فريب آنان را نيز فراهم ساخته و فرديت و اصالت بشر را از ميان برده اند. به طـور كلي ما الآن يك مطبوعات استعماري داريم كه اين مطبوعات استعماري بر شهرتهاي منطقه اي كار ميكند و هيچگونه از ابعاد فكري بين المللي اصلاً اطلاعي ندارند يعني هيچگونه نتوانسته اند شخصيتهاي بين المللي آماري داشته باشند البته ما توهين مستقيم نميكنيم بلكه براي سازندگي انتقاد ميكنيم و اين توهـين نيست و براي اين مسئله بايد بطوركلي شرط هائي راكه براي فكر و بازده فكري داريم بر اين پايه است كه خبرنگار بايد از دل ملّت صحبت كند و بايد نيازهاي ملي را بگويد و معلومات روزانه مردم را بالا ببرد. در سطح جهاني ما چنين اطلاعاتي را نداريم هر چه كه بر روي زبانها هست مطبوعات مطرح ميكنند.
شهر ديروز براي مردم آنروز بزرگ ولي شهر امروزِ مردم اينروز كوچك است. در شهر كوچك امروز بهايم چقدر است؟

« فرزندان ما بكجا ميروند؟»

*******************
ميليونها كودك در انتظار زندگي بهتر، فرزندان امروز و معماهاي فردا
فرزند، عروسك و توليد مثل، عروسك سازي نيست كه دربارة آينده و فرجام آن نيازمند به تفكر جدي نباشيم.
كودكان ما بايد، حقايق تلخي را كه كشور و ملتشان با آنها دست بگريبانند، بي پرده بشناسند! تا اندك اندك با ديدي واقع بين، نسبت به وظائف و سهم سازنده ي خويش، پا در آستانه ي فعاليتهاي اجتماعي نهند.
تظاهر نمودن آنچه بصورت فاجعه اتفاق ميافتد بعلت تكامل ويژه شخصيت مفروض در دوران كودكي است. در حقيقت محيط تعليم و تربيت هم در غرب و هم در شرق يك محيط خشك و جامد بوده و در اين محيط سعي ميگردد كه يك انضباط و نظم بيمارگون به كودكان تزريق و تحميل گردد.
در حقيقت آنچه در اين محيط اتفاق مي افتد مواجه شدن دو نسل در روبروي هم بوده و در افـق و زمينه چنين شرايطي ملاحظه مي گردد كه اساس آموزش و پرورش، آموزش خِرَد و دانش به اطفال نبوده بلكه مهمترين مسئله آنست كه با ترس و وحشت نسلها را مواجه و آنها را توسط عامل سهمگين ديگري كنترل نمايد.
آينده و عظمت هر ملتي تنها بسته به تجارتِ و صنعت و دانائي و سلحشوري افراد آن ملت نيست، بلكه ضمناً منوط به استعداد كودكان آن ملت و بدرجه بي باكي يا ترسناكي آنها است. اگر انسان بي باك گاهي اشتباه ميكند، انسان ترسو هميشه خطاكار است. بايد به نهال انساني توجه فراوان داشت و باغباني دقيق نمود. كودكان امروز، آينده سازان فردا هستند.

درك شخصيت كودك

*******************
(هنرسراي گهرنماي خانواده)
« توانائي قواي عقلاني در شخصيت كودك، درك كودك باهوش و كودك كُند، درك علايق و استعدادهاي ويژه كودك، بهداشت رواني در مورد عواطف كودك، شخصيت و محيط كودك، محيط و رشد جسمي كودك (اهميت رشد بدني كودك)،محيط مطلوب براي كودك، نقايص شخصيت در دورة كودكي، ايجاد تفكر و تعقل در كودكان، سازگاري كودك با محيط نوين، توجه جامعه به كودك »
چگونه بايد حس غرور در كودك براي انجام دادن كاري ايجاد كرد؟

« زندگي هيچگاه ملال آور نيست»

*******************
زندگي با جوشش انديشه آغاز و با خاموشي آن تمام ميشود، براي اين مبنا حد فاصل بين اين جوشش و خاموشي زندگي است. دنيا مال انسانهاست، انسانهائي كه هستند و آنها كه بعدها خواهند بود. دشمن با زبان شمشير ميگويد پس بايد با همين زبان با او سخن گفت تا به اطاعت اصالت معنا و انديشيدن آگاهش نمود. در زمانه ما بشر به جوي آبي آلوده ميماند ولي بايد براي درك زمانه و تضادهاي بي اساس كه قوت حقايق را ربوده چون اقيانوس باشد تا جويهاي آلوده و كثيفي كه وارد آن ميشود او را نيالايد.
راهبر مي كوشد تا انديشه را با بيان روح در انسانها روان كند و انسان را پايان ناپذير، آزاد و سامان دهنده جلوه دهد. جستجوي ما در طريقت دانائي راهنمائي انسانهاست، نشان دادن عدالت است، شناساندن گناه و دروغ به بشر هيجان زده است و بالاخره طريقت دانائي فرياد عقل است. عقل است كه عبور به مرز دانائي و توانائي هاست.
بشر امروز همواره در انتظار زندگي بهتر، اعصابي آرامتر و همبستگي انساني بهتر است امّا، همه آن خواستنها را با كلمات و با دلهره تكرار مي كند چون روح خود در انديشة خويش ندارد. بشر در غبار آلودگيها و گرفتاريهاست. غباري كه خود بر خود توليد كرده است، هر تولدي را عبادت نمي كند و مرگ را به انديشه نميگيرد و بالاخره حاصل تولد و مرگ را از جوشش انديشه فرار ميدهد و اسرار خود كه بيان روح از انديشه است ارزان ميفروشد چون گرفتـار است. حقايق امروز را تلخ مينگرد و همين تلخي است كه باعث عدم همبستگي و نپيمودن روح دوستي و راستي به معناي زندگي است.
ما ميدانيم بشر امروز خسته است، خسته و خالي و آنچه را كه بر او تعيين كرده انجام ميدهد خواه غلط و خواه…. سوال ما اين است آيا بشر تن زنده به انديشه و روح توانا هم زنده است؟ در آماج ما قدرت آشتي است و انسانهاي قدرتمند تجاوزگر نيستند. هر چه تجاوز و بيدادگري است در روح ضعيف انساني است.
آيا هوسهاي ناكام و آرزوهاي سركوفتة رهبران باعث تحميل شده اند؟


تــوآطريقتِ دانائي و توانائي راهِ شالِ همّت، شالِ همّت، حقيقتِ وجودِ آدم، راهِ آيندة ما ست

*******************
همراهان، راهدانان پردرك از زمان
بر شما زنان و مردان و اي خلقهاي مبارز
امروز در ميدان كشش نبرد شايستگي هستيم و بايد در نبرد خود يابي از تاريكيهاي زمان بگذريم. جهان از آنِ ماست و فرازِمـان تـاريخي هدف ما خدايگـاني، توانـائي، هستي داري، يگانگي، هم آهنگي، ديدگاه يگانه و خود شناسي است. بر اين آهنگ رهبري خواهانم كه اُپراي زندگاني ايران زمين يعني هنرسراي گُهرنماي خانواده (دامن مادر) اُپراي فرهنگ كه نمود جان و روان نژاد ايرانيست و اُپراي فراگرد، از تواناترين توانائي نيك برتر آبشخور شود و به بزرگي يعني منشأ اثر نيك و پا بر جا در زمان رسد تا كودكانيكه با گوهر راستي پا به گيتي مي نهند بما نفرين نكنند.
من آرزوي سازندگي مي كنم من خويش را با گردة سخنان دل سنجيدم اميدوارم كسانيكه بدين راه بار ميابند ديدنيها را از ياد نبرند و دريافتنيها را بيهوده نگذارند.
ايستاده براهي كه ايستاده ام بجان، پيوند كنيد و بپاخيزيد بر رستاخيز تن و روان و انشاء كنيد همراهان و كوتاه كنيد دست ناجوانمردان و نابود كنندة دوست جويانِ سودجوي زمان. به پيروزي راهدانان درپيوند راهمان و
همراهان ايستاده تا سر مرزِ جان و….
آيا انسان حاكم و فرمانفرماي سرنوشت خويشتن است؟


« آيا تو خود را آزاد ميخواني؟»

*******************
بشر را بايد از چنگال ترس خلاص كرد. مردِ آزاد به هيچ امري كمتر از مرگ نمي انديشد و حكمت او تفكر دربارة مرگ نيست بلكه تفكر دربارة زندگي است. گم گشتگي عمومي، بيش از ناتواني فكري انحطاط و ناامني مداوم پديد مي آورد.
« داوري دربارة ملتها وابسته به سرنوشتي است كه در فراگرد تاريخ جهان دركمين آنهاست »

« اُپراي جاودانه و پر شُكوه ما »

*******************
زندگي حركت است و حركت از دروازة انديشه توانا بسنده است. مهمترين لحظه حيات بشر وقتي است كه خود مورد قضاوت است بدين ره آورد و از روي مروت و دادگري به روان راستي و درستي سوگند ياد كنيم تا به سازندگي جامعه اي وراء انديشه ها بكوشيم. ميخواهيم بر سست ضعفهاي خود بياري توان قدرتهاي خويش چيره شويم، ميخواهيم پايگاه و موقعيت خود را در جهان خارج نيز مشخص كنيم و راه داوري بي سودا و سود و تفكر فعال و بينش فلسفي از راه تكامل آزادانة هستي را به چنگ گيريم تا با الگوي ساخته تجربه شده مشكل آينده آغازي بي پايان را بررسي كنيم، انشـاء تن و روان براي جواناني كه در عصر هيجان زده زندگي ميكنند و هـر گونه اعمال قهرماني از آنان گرفته و هرگاه به اعتياد و گوشه گيري و بي بند و باري آنانرا مبتلا ساخته يك راه جديد و بنياني است و روش درست انديشيدن است، كمتر مليتي است كه بتواند آرمان انشاء تن و روان را درك كند، بر اين آهنگ بايد پرترين توانائي را زينت درخشان آئين فرهنگ نژادي و فلسفة خاك و خون ايرانزمين به ياري گيريم.
« لحظه هـا هستند كه دوران سـازند»

*******************
در گوشه اي از پهنة جهان ملتي بزرگوار و تاريخ آفرين، پركوش و خستگي ناپذير ميزيد كه شمارش كم و آثارش بسيار. من به خود ميبالم كه در ميان اين انسانها آبديده در كورة حادثات زاده ام، زيسته ام، به تولد انديشه رسيده، خواهم زيست و خواهم رفت. ورقهاي نبشته ام ذره اي از معماي آدم در عالم است و به كوششم تا زنگارهاي باقي جهل را از انديشة انسانها بزدايم تا كمترين راز جهان هستي بيرنگ را بنمايم بدين بيان و تو اي انسان كه مرا در آغوش حيات خود نموده اي و به مهر پرورده اي سپاس دارم.
« نامم ابراهيم ميرزائي